حرفهای دلتنگی در شب بارانی برای دل انسانهایی از جنس باران
امشب خیلی دلم گرفته الان ساعت ۴:۳۵ بامداد روز یکشبه ۱۴ اسفند ماه هست مثل هر شب خواب با غروری خشمگین از من دور شده و تنهایی همراه بیداری توام با سکوتی مملو از صدای باران نیمه شب مرا به سیر آفاق انفس فرو برده ، نمیدانم امشب فکر کردم با نوشتن در اینجا کمی دلم شاید آرام بگیرد امروز صحنه تکان دهنده یه تصادف مرا متاثر گردانیده و نگاه کودکی که هنوز جلوی چشمانم هست مرا میگوید گناه من این بود که زاده شدم تا قربانی بی مسئولیت عده ای بی مسئول باشم کودک معصوم در وسط جاده جان داد و دیگر هیچ . جاده ای که باید در آن زیرگذر احداث شود ولی هنوز نشده و شاید هم نشود حقوق ،حق و احقاق آن ،چیزی نیست بجز یک شعار، فقط در این سطح . کاش واژه تکبر و غرور وجود نداشت و همه انسانها به یکدیگر به عنوان یک انسان مینگریستند و شان انسانی آن کودک روستایی نیز زیر سوال نمیرفت و او که نه آزادی بیان میخواست نه آزادی اندیشه، کوچکترین آزادی که میخواست این بود که او موقع رد شدن از این سوی جاده به آن سوی جاده برای رفتن به سر کار پدرش و کمک به او در کاری که از دستمزد ناچیز آن کار پدرش شاید بتواند مبلغی نا چیز به عنوان پاداش بگیرد و با آن یک جعبه مداد رنگی بخرد و با آن نقاشی های معصومانه اش را رنگ مبحت بزند و یا با شکلاتی دنیای برادر کوچک خود را شیرینتر سازد ولی افسوس…… کاش و هزار کاش که همه هیچ هست و حتی همه این کاشها را گناه میدانند ، میگویند آرزوی بزرگی هست . نمیدانم بی اختیار چرا به یاد شعر استاد بزرگم شهریار افتادم که میگه:
انیشتن یک سلام ناشناس البته میبخشی
دوان در سایه روشنهای یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید ، شکنج طره ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم
از آنهایی که در سعدیه شیراز میرویند
ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگلها
.
.
… و آخر سر هم میگه
انشتن باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن
بهر حال انسانها خیلی از هم دورند و شاید ناپیدا و شاید هم نیستند و شاید بی خود و بی خدا ،،،،، نمیدانم آخر بعضی چیزها یدرک و لایوصف هستند ؛ این بیت شعر شاید هم آغاز و هم پایان خوبی باشد :
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن خلق از شنیدنش
۲۶م اسفند ۱۳۸۴ در ۳:۲۰ ق.ظ
بادي وزيد و لانه خردي خراب كرد
بشكست بامكي وفرو ريخت بر سري
لرزيد پيكري و تبه كشت فرصتي
افتاد مرغكي و ز خون سرخ شد پري
از ظلم رهزني ز رهي ماند رهرويي
ازدستبرد حادثه اي بسته شد دري
از هم گسست رشته عهد و مودتي
نا بود گشت نام و نشاني ز دفتري
فرياد شوق ديگر از ان لانه بر نخواست
وآن خار و خس فكنده شد اخر در اذري
ناچيز گشت ارزوي چند ساله اي
دور اوفتاد كودك خردي ز مادري
۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۵ در ۵:۰۰ ب.ظ
سلام آقای سعیدی
این واقعه عمیقا تاثرانگیز است. حقوقدانان باید تلاش کنند حق حیات به عنوان شالوده در تمام قانونگذاری ها مورد ملاحظه و رعایت قرار گیرد.